قالب وبلاگ
نويسندگان

سلام دوستای گلم من یه داستان نوشتم اگر دوست دارین همشو بخونید به ادامه ی مطلب بریم چون رمانچه هست قهقههو اگر هم نه این اولین داستانش

 

راستی دوستای خوشملم اسمش ماجرا های ملودی هست

 

اولین داستانش

به دنیا آمدن ملودی

 

یکی بود یکی نبود روزی روزگاری درخانواده ای که غذای روزو

 

قلب

 

 شبشان تکه ای نان بود و 5 فرزند داشتندکه تمامشان دختر بودند

 

قلب

 

 دختردیگری به دنیا آمد که او را ملودی نامیدند آن ها دوست داشتند تا

 

قلب

 

پسری به دنیا بیاورد که برود و کار کند . آن ها دیگر پیر شده بودند و

 

قلب

 

توان این کار یعنی مراقبت از نوزاد دیگری ( ملودی ) نداشتند برای

 

قلب 

 

همین ملودی را به یتیم خانه روستا سپردند آن یتیم خانه بسیارزشت و

 

قلب

 

 آلوده بود .

امید وارم خوشتون اومده باشه دوسای خوشملم اگر دوست داشتین همه ی داستانش رو بخونید به ادامه ی مطلب برین

 

ببببببببببببببببببببایییییییییییییییییییی

تا آپ بعدی

بغل


سرگذشت ملودی در یتیم خانه

 

ملودی دیگر 8 ساله شده بود او دختری زیباو باهوش بود خانواده قبلی اش می خواستند او را دوباره به خانه بیاورند ولی پولش را نداشتند .  یتیم خانه ی روستا بدترین یتیم خانه بود ولی چون ملودی بسیارباهوش و زیرک بود اورا به یتیم خانه ی شهر منتقل کردند یتیم خانه ی شهر یتیم خانه ای بود که بسیار زیبا و تمیز بود کسانی در آن جا می آمدند تا بچه ای را به  فرزندی قبول کنند بسیار ثروت مند بودنددرست در روز تولد 13سالگی ملودی زن و مردی ثروت مندی  او را به فرزندی قبول کردند ملودی بسیار خوشحال بود ملودی هنوز مادر و پدر قبلی اش را ندیده و نشناخته بود خانواده ی جدید ملودی او را خیلی خیلی دوست داشتند .

 

 

آشنا شدن ملودی با خانواده ی جدیدش

 

 

 

ملودی وقتی فهمید که خانواده ی ثروت مندی او را به فرزندی قبول کردند

 

خیلی خوش حال شد ولی بعد آرزو کرد که خانواده ی قبلی اش یعنی پدر و

 

 مادر اصلی اش هم مثل خانواده ی جدیدش ثروت مند بودند ملودی از داشتن

 

 خانواده ای ثروت مند خوش حال بود اوفکر می کرد خوش شانس ترین دختر

 

دنیااست ملودی خانواده ی جدیدش رادوست داشت پدر خانواده به کتاب

 

 خواندن علاقه ی زیادی داشت و دوست داشت که ملودی هم همین طور

 

 باشد . مادر خانواده بانوی ی مهربان و باادبی بود و دوست داشت که ملودی

 

 هم همین ویژگی را داشته باشد راستی ملودی دو خواهر به نام های شاپرک

 

 وشیما داشت شیما 8 ساله بود و شاپرک 15ساله و دوسال از ملودی خواهر

 

 جدیدش بزرگ تر بود شیما به تمیزی و نظافت علاقه ی زیادی داشت و

 

همچنین  حیوانات را دوست داشت و می خواست که ملودی خواهر جدیدش

 

هم ماننداو باشد . شاپرک هم به درس خواندن بیشتراز همه چیز توجه می کرد

 

وچون ملودی همه ی این ویژگی هاراداشت همه ی اعضای خانواده او را

 

دوست داشتند .

 

ملودی اتاق زیبایی داشت تخت خوابی صورتی رنگ داشت که نام او بر روی آن

 

 هک شده بود آ ن خانه حیاط بسیارزیبایی داشت که بسیار سرسبز بود و گل

 

های زیادی در باغچه هایش بود .

 

 

 رفتن به کلاس تابستانه 

 

دیگر تابستان شروع شده بود ملودی به کلاس قصه نویسی

 می رفت و شیما و شاپرک هم به کلاس نقاشی می رفتند آن

 ها تاآخر تابستان چیز های زیادی یاد گرفته بودند و ملودی به

قصه نویسی علاقه ی بیشتری یپدا کرده بودو دوست داشت

نویسنده شود ملودی دیگر به زندگی درکنارثروت مندان عادت

 کرده بود تا این که یکروز دیگراین روز های خوش زندگی ملودی

به پایان رسید خبر بدی به ملودی دادند

 

 

ملودی به یتیم خانه باز می گرد د

 

آن خبر این بود که پدرخونده ی ملودی ورشکست شده است و دیگر توان

 

 مراقبت از ملودی را ندارد و فردا ملودی رابه یتیم خانه باز می گرداند شاپرک و

 

شیما خیلی ناراحت شدند چون تا آمدن ملودی به آن جافقط 5 ماه گذشته بود.

 

ملودی با خودمیگفت که من چه شانس بدی دارم هر دو خانواده ام مرا به یتیم

 

خانه بسپارند ! صبح روز بعد ملودی پس از خداحافظی با مادر خونده اش به

 

همراه پدر خونده و شیما و شاپرک به طرف یتیم خانه حرکت کردند آن ها به

 

 یتیم خانه رسیدند آن سه خواهر که دیگرداشتند ازهم جدا میشدند همدیگررادر

 

 آغوش گرفتند و گریه کردندو بعد ملودی باناراحتی بسیاراز آن دو جدا شدولی

 

دوباره برگشت و با عجله ی بسیار آن دو را در آغوش گرفت و به طوری که پدر

 

خونده اش نفهمد به آن ها گفت خدانگه دارخواهران وفا دار من برایم نامه

 

 بنویسید  آن ها هم به او گفتندحتما 

 

 

 

شباهت

 

ملودی باز به خانه ی قدیمی اش یعنی یتیم خانه باز گشت. یک روز

 

دلپذیربهاری یکروز که ملودی در یتیم خانه مشغول بازی بود سامی یکی از

 

پسران باهوش آن یتیم خانه پیش ملودی آمد و گفت : ملودی یک لحظه با من

 

 بیا ملودی هم قبول کرد و رفت سامی ملودی را پیش دخترکی برد که تازه به

 

 آن یتیم خانه آمده بود او به ملودی و دخترک گفت به هم نگاه کنید شما بسیار

 

باهم شباهت دارید من که فکر می کنم دوقلو باشید ملودی گفت امکان نداره

 

ملودی چشمانی سیاه رنگ داشت آن دختر هم همین طور ملودی مو هایی

 

طلایی داشت آن دختر هم همینطورخلاصه آن ها بسیار شبیه هم بودند ملودی

 

 به آن دختر گفت بیا باهم دوست شویم و او هم قبول کرد ملودی گفت اول

 

داستان زندگی مان را به هم میگوییم این همه شباهت که بی خودی نیست

 

شایدما خواهر باشیم و بعد اسم هایمان را !

 

 

 

 

 

آشنا شدن ملودی با خواهرش

 

آن دختر گفت اول من می گویم او گفت من در خانواده ای فقیر به دنیا آمده ام

 

و چون پولی نداشتند از من مراقبت کنند مرا به یتیم خانه سپردند راستی مادر

 

 روستا زندگی می کردیم و من هم در روستا به دنیا آمده ام بعد من 14 سال

 

 دریتیم خانه ی روستا زندگی می کردمپ وچون دختری باهوش بودم من را به

 

این یتیم خانه آوردند راستی قبل از این که به این جا بیایم به دیدن پدر و مادرم

 

 رفتم آن ها وقتی می خواستند با من خداحافظی کنند به من گفتند که سر

 

نوشت تو مانند ملو..... دی خواهد شد من نمی دانستم ملودی کیست ؟! و حالا

 

هم نمی دانم و آن وقت چون بسیار عجله داشتم از مادر و پدرم نپرسیدم که

 

 ملودی دیگر چه کسی است ؟

 

در همین موقع ملودی به گریه افتاد و گفت آن ها به تو نگفتند سرنوشت تو

 

 مانند خواهرت ملودی خواهد شد آن دختر گفت چرا گفتند آن دختر گفت آیا تو 5

 

خواهر نداشته ای آن دخترگفت چرا داشتم راستی آن ها به من گفتند یکی از

 

خواهرانم را به یتیم خانه برده اند با گفتن این جمله ملودی خواهرش را در

 

 آغوش گرفت و گفت خواهر جان من ملودی خواهر تو هستم آن دختر گفت

 

 خواهر جان نام خواهرت ملیکا است   

 

 

 

درس

 

آن دو خواهر به هم قول دادند که دیگر هیچ وقت از هم جدا نشوند دیگر فصل تابستان تمام

 

شده بود هر دوی آنان در یک کلاس درس می خواندند چونکه ملیکا فقط30دقیقه از ملودی

 

کوچک تر بود هر دوی آنان به درس خواندن علاقه ی زیادی داشتند و از درس لذت می

 

 بردند . هر دوی آنان هم دوستان خوبی هم خواهران خوبی وهم دوقلو های خوبی برای هم

 

بودند خیلی ها می خواستند دوستی صمیمانه ی آنان را به هم بزنند ولی موفق نمی شدند 

 

×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

 

داستان های دیگری هم دارد در ادامه ی مطلب دیگه باشه بهتر

 

 

 

[ پنجشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ٢:٥٢ ‎ب.ظ ] [ پریسا ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من پریسا متولد 9/8/80 هستم .از 8 سالگی شروع به نوشتن این وبلاگ کردم..... به خونه ی من خوش اومدید . تو این خونه خودم فرمانروا هستم ....خودم می نویسم و عکس میزارم ...تازه عکساشم خودم با فتوشاپ درست میکنم ( البته بعضی هاشو) این وبلاگ بیشتر درمورد موضوع های مربوط به شعر و داستان (ادبیات) هست ... امید وارم مطالب توی وبم مورد استفاده تون قرار بگیره ....
صفحات دیگر
لینک های مفید
امکانات وب

قالب براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود [Mail_Form]


ایران رمان

پری شهر قصه ها

براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود [Mail_Form]