قالب وبلاگ
نويسندگان

سلام دوستای گلم اگه دوست دارین دفعه ی قبل توی ادامه ی مطلب چند تا داستانش رو ننوشتم اگه دوست دارین به ادامه ی مطلب برین و همشو ......

 

بای بای


نازی

 

خلاصه تنها بچه ای که در آن یتیم خانه بود و خیلی خیلی هم دروغ گو و زیرک بودنازی بود اومی خواست دوستی آن دو خواهر رابه هم بزند همه نازی را نازی پیروز می نامیدند چون نازی همه را عذیت می کرد و کلک می زد و همیشه هم موفق بود او دروغ های خوبی می ساخت او دنبال نقطه زعفی می گشت که دوستی آن دو را به هم بزند و نقطه زعف خوبی هم پیدا کرد او پیش ملیکا رفت و گفت ملیکا ملودی درباره ی تو گفته است که تو گرچه مانند من هستی وما دقلو هستیم و لی تو با آن موهای کوتاهت هیچ وقت به پای من نمی رسی ملیکا خیلی ناراحت شد .

بعد نازی پیش ملودی رفت و گفت شنیدم بچه ها می گوینند ملیکا درمورد تو چیز های بدی گفته ملودی گفت بگو ببینم زود باش ملیکا چه گفته است

نازی گفت او گفته که گرچه ما شبیه هم هستیم ولی ملودی با آن موهای بلندش مانند یک ... ملودی وصت حرف او پرید و گفت برو به او بگو که ملیکا با آن موهای کوتاهش مانند دختری زشت و نادان شده است نازی هم رفت و گفت آن ها آن قدر حرف زدند و حرف زدند که دخترک 18ساله ای آمدو گفت بیایید این جا چه قدر سر و صدا می کنید نازی از دیدن شادی ترسید چون شادی تنها کسی بود که می توانست دروغهای او را برملا کند  

 

 

 

تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar22.com

داستان بعدی 

شادی موفق می شود

 

شادی به آن ها گفت که ماجرا را برای او تعریف کنند و آن ها همه ی ماجرا را برای شادی تعریف کردند آن ها همه چیز را حتی چیز های که نازی به آن ها گفته بود و همه اش دروغ بود به شادی گفتند و همه فهمیدند که کار کارنازی است و لوسی در آن لحظه پا به فرار گذاشت و به مخفیگاهش یعنی زیر تخت خوابش  رفت و آن دو خواهر دوستی صمیمانه ی خود را از نو آغاز کردند

دیگر هیچکس نازی را نازی  پیروزنمی نامید بلکه او رانازی دروغ گو می نامیدند وشادی را شادی دانا

 

تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar22.com

 

وآخرین داستان

انتقام از نازی 

بهترین انتقام ازنازی آن است که او را بد نام کنند البته شاید بد نام شده باشد ولی هنوز بعضی ها او را نازی پیروز می نامیدند یک روز بهاری بسیار زیبا خانواده ای ثروت مند برای بردند نازی به آن جا آمدند

ملودی و ملیکا از این فرصت استفاده کردند و رفتند پیش آن خانواده و به آن ها گفتند ما می خواهیم درمورد نازی به شما چیز هایی بگوییم آن ها تمام ماجرا را برای آن خانواده تعریف کردند و از بدی ها ی نازی چیز های زیادی به آن ها گفتند آن ها از ملودی و ملیکا پرسیدند بچه ها شما چند ساله هستید آن ها گفتند ما دوقلو هستیم و 18 ساله ایم آن خانواده به مدیر یتیم خانه گفتند ما هر دوی آن ها را به فرزندی می کنیم

ملودی و ملیکا دست در دست مادر خونده و پدر خونده ی خود خوش حال و خندان

بودند .

پایان

 

تصاویر زیبا سازی وبلاگ           Www.bahar22.com       خدمات وبلاگ نویسان جوانتصاویر زیبا سازی وبلاگ           Www.bahar22.com       خدمات وبلاگ نویسان جوان

 

 

 

[ دوشنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ٧:۱٠ ‎ب.ظ ] [ پریسا ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من حانیه متولد 9/8/80 هستم .از 8 سالگی شروع به نوشتن این وبلاگ کردم..... به خونه ی من خوش اومدید . تو این خونه خودم فرمانروا هستم ....خودم می نویسم و عکس میزارم ...تازه عکساشم خودم با فتوشاپ درست میکنم ( البته بعضی هاشو) این وبلاگ بیشتر درمورد موضوع های مربوط به شعر و داستان (ادبیات) هست ... امید وارم مطالب توی وبم مورد استفاده تون قرار بگیره ....
صفحات دیگر
لینک های مفید
امکانات وب

قالب براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود [Mail_Form]


ایران رمان

پری شهر قصه ها

براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود [Mail_Form]