قالب وبلاگ
نويسندگان

 

 دریکی از شهرهای ایران دخترزیبایی به نام (( سوسن )) زندگی می کرد*

اوپنج سال بیشتر نداشت وبرادری کوچک تر از خود داشت

که نامش(( سینا))بود *

اوخیلی به برادر کوچکش حسودی می کرد وتا می توانست اورا اذیت

می کرد واسباب بازی هایش راخراب  می کرد *

هر چقدر هم مادرش او را نصیحت می کردفایده ای نداشت وسوسن اصلا

به حرفهای مادرش گوش نمی داد*

یک روز مادر سوسن می خواست غذا بپزد سینا کوچولو گریه می کرد *

مادر از سوسن خواهش کرد با برا درش کمی بازی کند تا او به کارهایش

برسد * سوسن هم که منتظرچنین فرستی بود می گفت مادر جان خیالت راحت باشد من از برادرم خیلی خوب مواظبت می کنم شما برو به کارهایت رسیدگی کن *  بعله چشمتان روز بد نبیند او وقتی مادرش کارش تمام شد وبه اتاق بچه سرزد  دید که سینا همچنان مشغول گریه وزاری است *

سوسن خانم صدای رادیو رازیادکرده تا صدای سینا به گوش مادر نرسد

وبا خیال راحت مشغول خوردن تمام خراکی های سینا است

مادرکه از این کارسوسن خیلی ناراحت وعصبانی شدبا او قهرکرد ودیگر با او هیچ حرفی نزد*  یک شب وقتی دختر به خواب رفت ودر خوا ب فرشته ی مهربانی را دیدکه پیش او آمدو به او گفت ( دختر اگرشما همینطور برادرت را اذیت کنی وبه کارهای بد خود ا دا مه بدهی خداوند سینا کوچولورا از تو می گیرد وپیش خودش می برد وتو دیگر برادر نخواهی داشت تاوقتی که در  خانه حوصله ات سر می رودبا او بازی کنی وهمیشه تنها خواهی شد ولی سوسن خانم گوشش به این حرف ها بدهکار نبود واصلا تو جهی به حرفهای فرشته ی مهربان نکرد وباز به آزارواذیت برادر خود پر داخت *

چند شب بد دوباره فرشته به خواب سوسن آمد از او خوا هش کرد که به برادرش خود حسودی نکند واینقدر آن طفل معصوم را به خاطر حسادت خود آ زار ندهد * ولی این بار هم توجعی به حرفهای فرشته نداشت*

تااین که بالاخره یک شب که اودر خوا ب عمیقی فرو رفته بود در

خواب دید که برادرش در کنار حوض حیاط که پرازآب بود باهم بازی می کردند و در حوض چند ماهی قرمز کوچولو شنا می کردند وبرادرش لب حوض ایستادومحو تماشای ماهی ها شده که ناگهان پایش از لب حوض لیز خورد وداخل حوض افتاد وچون شنا بلد نبو د در آب حوض خفه شد ومرد* سوسن که این صحنه وحشتناک را دید  باداد وفریاد  از خواب پرید وسریع به  طرف تخت برادرش رفت ودید که او آرام وغرق خواب است وهیچ اتفاقی برای او نیفتاده است

خوشحال شد وآن روز بود که سینا برای همیشه  برادر ازیز و دوست داشتنی سوسن شد وهیچ گاه سوسن او را تنها نمی گذاشت و مدام مواظب او بود وخیلی هم او را دوستقلبقلب می داشت وبرای همیشه این عادت بد خود یعنی حسادت را از یاد برد و فراموش کرد*

 

[ پنجشنبه ٥ شهریور ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ ] [ پریسا ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من پریسا متولد 9/8/80 هستم .از 8 سالگی شروع به نوشتن این وبلاگ کردم..... به خونه ی من خوش اومدید . تو این خونه خودم فرمانروا هستم ....خودم می نویسم و عکس میزارم ...تازه عکساشم خودم با فتوشاپ درست میکنم ( البته بعضی هاشو) این وبلاگ بیشتر درمورد موضوع های مربوط به شعر و داستان (ادبیات) هست ... امید وارم مطالب توی وبم مورد استفاده تون قرار بگیره ....
صفحات دیگر
لینک های مفید
امکانات وب

قالب براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود [Mail_Form]


ایران رمان

پری شهر قصه ها

براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود [Mail_Form]