قالب وبلاگ
نويسندگان

سلام ... خوبین ...

و بالاخره امتحانا تموم شدن ووووووووووووووووووووووووووووووو تعطیلات شروع شد...

 

البته امسا ل مثل سالای دیگه خوش حال نیستم ... ولی خب چه می توان کرد ؟؟؟؟!!

ییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییه

خبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر

بیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نهایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوب

واســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

خودم و در نهایت او...................................................لللللللللللللللللللللل

شدنم در مسابقه ی مشاعره و شعر خوانی استانی خاطره ی بد مسابقه ی مشاعره

قبلی رو که دوم شدم به خوبی جبران کرد ... با آرزو ی برنده شدن در مسابقه کشوری

که نمی شم .... ولــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی من می توانم...

خب حالا می خوام از همون لحظه که پامو گذاشتم تو سالن برنامه تا لحظه ای که اسممو خوندم واستون تعریف کنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم :‌

روز ....یکشنبه مورخ 14/2/92  راس ساعت 5:30صبح از خواب بیدار شده و تمریناتم را از سر گرفتم تا ساعت 7:30 که با جیر ویرم مادرم را از خواب بیدار کردم و در سوال کی بیدار شدی ؟؟؟ او این چنین گفتم ::: همین الان

بعد از حاضر شدن با پدرم به سمت کانون پرورش فکری خودم یعنی مرکز سه حرکت کردیم ...در راه دوستم مهدیه شیخ ... را دیدم ولی هرچه خودم را کشتم نتوانستم او را متوجه خودم کنم ... 

راس ساعت 8 طبق قرارمان با خانم اتحادی ( مسئول کانون آن جا بودم )‌ اما وقتی زیر پایم علف سبز شد خانم اتحادی را از دور دیدم ...

سوار بر ماشین خانم اتحادی به سمت مجتمع حرکت کردیم ...

رفتیم و رفتیم وووووووووووووووووووووووووووووووووووووورفتیم تابالاخره رسیدیممممممم...

..........

...

..

سرود ملی

....

...

..

سرود کانون

...

..

..

حرف های مجری و مسئولین

...

..

.

گروه اول مشاعره ( گروه سنی ب )‌

ووووووووووووووووووووی این قدر خوشکل و ناز و بامزه بودن و این قدر

خوشکل و ناز و بامزه شعر می خوندن ...

و این قدر مسابقه شون آسون بود که آرزو کردم کاش 8 سالم بود ...

....

..

..

گروه دوم مشاعره ( گروه سنی ج)

..

.

گروه بعدی

...

...

ترس

وحشت

اضطراب

گروه سنی دادادادادادا .... دال

مجری :‌(‌ما به خاطر زیاد بودن دختر و پسرای هنر مند گروه سنی دال اونا

رو به 4تا گروه دسته بندی کردیم

دو تا گروه پسران و دو تا گروهم دختران ...)

گروه اول دختران

خانوم ....

خانوم ....

خانوم .....

و نفر آخر

خانوم ....

و خدا را شا کرم که هیچ کدوم من نبودم ...

به نظر من بد نبودن ... شرکت کننده ها ...

و بعد گروه اول پسرانم رفتن ...

فکر نکین من با پسرا مشکل دارم که این حرفو می زنم ولی حتی نظر داورام همین بود

چون از 50درصد شرکت کننده پسر هیچ کدوم نبردن .... هـــــــــیچ کدوم ....

دخترا همیشه هنر مند تر هستند ... بودند و خواهند بود ...

اگه بگم این پسرا چه جور مسابقه دادن ... شاخ که هیچی .... در می یارین

وووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووواقعا براشون متاسفم و دریغ از این مربی خوبی که داشتن ...البته به پای مربی گل من( خانم قانع ) نمی رسیدا ...

و بعد مجری یه حــــــــــــــــــــــــــــــــــــرف آرامش بخش و خیلی خوبی زد و گفت بخش

اول تموم .... و بخش دوم 30 دقیقه دیگه شروع می شه ...

و خلاصه بگم بعد از این سی دقیقه اسممو خوندن و رفتم بالا و ... خوندم و خوندم و خوندم و ....

و اومدم پایین ...

12 دور مشاعره کردیم برای مسابقه مشاعره و توی قسمت شعر خونی هم 2 تا شعر

(‌یه غزل از حافظ و یه شعر نو هم از نمی دونم کی ...)‌خوندم ...

توی شعر خونی از خودم راضی بودم ... خیلی و باید می بودم چون خودمو واسش

حسابی کشته بودم ... 2 برابر مشاعره ...

توی مشاعره هم بدک نبودم ...

.....

..

.

بعد از گوش دادن و انتظار کشیدن تمام شدن گروه دوم پسران گروه سنی دال

و دختران گروه سنی ه

که یکیشون بی نهایت عالی بود

و من همون موقع امیدمو از دست دادم ...

ولی بعد دوباره به خاطر حرفای داور امیدم اومد ...

....

...

.

بعد از تمام شدن مسابقه ی مشاعره و شعر خوانی و تموم شدن کلا همه چی

البته نه نتایج مجری گفت که دورا نیم ساعت دیگه بر می گردن ...

ما هم استراحت کنیم .... تا اعلام نتایج

البته قبلش گفت باختن و اینا ... فرقی نمی کنه و....

و فقط همین جوری واسه خشگلی چند نفر انتخاب می شن و....

....

..

.

انتظار وو ووووووو

وووو

استرس

ووو

شک

وووو

پیش بینی

....

سوالی برایم

پیش آمد

چرا هیچ کس مثل من نبود همشان با خیال تخت و آسوده

رفته بودند  بیرون و بازی می کردندو فقط من بودم و

یک سالن خالی ...

البته چند نفری از مربیاو عضوا هم بودن

که حوصله دویدن و ... نداشتن و با حرفاشون داشتن مخ در حال پیش بینی

حوادث و اتفاقات مرا می خوردند ...

....

...

...

بعد از نیم ساعت

نتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــایج

وقتی به گروه سنی د رسید

مجری :::‌نفر اووووووووووووووووووووووووووول

وووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووی

من بوووووووووووووووووووووووووووووووووووودم

پریدم هوا و رفتم بالا جایزه مو بگیرم

آقای آرایی (‌داور مسابقه ) بهم گفتن خیلی با حس و قشنگ خوندی  !!!!

منظورشون همون قسمت شعر خونی بود و من اول شدنمو فقط به خاطر خوب بودن تو

شعر خونی می دونم ... نه مشاعره

اینم عکس اون لحظه که آقا ی آرایی گفتن ....

وووووووووووووووووووووووووووووووووووووی که چقدر خوب بود ... اون لحظه ...

....

...

..

در نهایت مسابقه تموم شد و ....

توی وبم می خوام از زحمات مربیم خانوم قانع تشکر کنم که با این که خودشون یزد نبودن خیلی کمکم کردن ...

و همین طور آقای آرایی به خاطر این حرفشون و....

به امید موفقیت شما بزرگواران ...

بای

 

 

 

 

[ سه‌شنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ٤:٤٩ ‎ب.ظ ] [ پریسا ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من پریسا متولد 9/8/80 هستم .از 8 سالگی شروع به نوشتن این وبلاگ کردم..... به خونه ی من خوش اومدید . تو این خونه خودم فرمانروا هستم ....خودم می نویسم و عکس میزارم ...تازه عکساشم خودم با فتوشاپ درست میکنم ( البته بعضی هاشو) این وبلاگ بیشتر درمورد موضوع های مربوط به شعر و داستان (ادبیات) هست ... امید وارم مطالب توی وبم مورد استفاده تون قرار بگیره ....
صفحات دیگر
لینک های مفید
امکانات وب

قالب براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود [Mail_Form]


ایران رمان

پری شهر قصه ها

براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود [Mail_Form]