قالب وبلاگ
نويسندگان

سلام سلام دوستای گلم مرسی از نظراتون ...چشمکو اما آپ قبلم از اون عکسا عکسای 4و 5

را ی بیش تری اورد خودمم به 4 رای دادم ... و این طوری 4و5  مساوی شدنیشخندو اما توی

این آپم  شعر کودکانه می ذارم و ... مژهخوب از شعر کودکانه شروع

می  کنیم :

مورچه  سیاه کوچولو

کار می کنه، بار می بره

دونه هارو جمع می کنه

داخل انبار می بره

 

مورچه  سیاه کوچولو

زیرِ زمین لونه داره

تو لونه ی زیرِزمین

یه عالمه دونه داره

 

مورچه  سیاه کوچولو

عاشق کار و کوششه

تابستون و فصل بهار

همیشه زحمت می کشه

 

 مورچه  سیاه کوچولو

خوشحاله و غم نداره

فصل زمستون که بیاد

آب و غذا کم نداره

 

دوستای گلم مناین هفته  دوتا کتاب خوندم که خیلی قشنگ بود خوندنشونو به شمام

پیشنهاد می کنم  :‌عکسشون :‌

پدیدآورندگان

نویسنده:
 
مینو کریم زاده
 
ویراستار: 
 
شراره وظیفه شناس

 

 برای گروه سنی ١٢ سال به بالا

خلاصه :

در این داستان برشی از حساس ترین لحظات زندگی دو دختر بنام گلی و دریا که باید

برای آینده خود تصمیم بگیرند، به موازات هم، بازگو می شود. برای گلی روز یکشنبه

هشت آذر می توانست روز مهمی باشد امّا همه چیز به سادگی به می ریزد. مادر پدر

را در فرودگاه در شرایطی می بیند که راهی بجز ترک او ندارد. آنها پدر را ترک کرده و به

منزل پدرجون که مبتلابه بیماری آلزایمراست می روند. گلی معتقد است درباره پدر زود

 قضاوت شده و آنان بزودی کنار هم جمع خواهند شد. امّا ملاقات با پدر بر تمام خیال

های او خط بطلان می کشد. رفتار و گفتار پدر او را آشفته و پریشان می کند و سرگردان

 و بی هدف زیر باران در خیابان پرسه می زند و سرانجام از یک پل هوایی سر درمی

آورد. موتور سواری از شرایط هوای بارانی و خلوتی پل استفاده کرده و به او حمله می

 کند تا کیفش را برباید. گلی بر روی زمین افتاده و آسیب می بیند. و در همان لحظه دریا

 از پنجره اتاقش با یک دوربین چشمی شاهد این ماجرا بر روی پل است.

دریا دختر جوانی در سال آخر دبیرستان است و شعر و نجوم را دوست دارد و چون می

 داند در مقطع کارشناسی رشته نجوم در دانشگاه های ایران وجود ندارد، تصمیم می

 گیرد برخلاف میل مادر برای ادامه تحصیل به خارج از ایران برود و روابط بین مادر و دختر

 تیره می شود و بهم می خورد و پدر و برادرش فراز هم قادر نیستند میانجیگری کنند.

دریا به کمک راننده جوانی گلی را به بیمارستان می رساند و از او پرستاری می کند و

دوستی بین آنان برقرارمی شود و زندگی آنان بهم پیوند می خورد، بطوریکه در مدت

۲۴ ساعت انگار عمری با هم دوست بوده اند.

خلاصه :‌

درمورد یه دوچرخه ی سیرکه به نام سمندر که یکی دیگه جاشو می گیره و

اونم به جاهای مختلفی میره و کارایی یاد می گیره مثل راه رفتن رو طناب و و...

بغل

بغل

بای


               
 

[ پنجشنبه ٧ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ٢:۳۱ ‎ب.ظ ] [ پریسا ]

نهنگ و ماهی

        

              دریاچه آبی رنگه        

توش ماهی و نهنگه

ماهی رو موج می شینه

نهنگ اونو می بینه

می گه نهنگ پرزور

یه وقت نری راه دور

شب که بشه، جای شام

می خورمت هام و هام

ماهیه از روموجا

می پره توی دریا

شناکنون می ره

به یک جای دور

جا می مونه

نهنگ چاق و مغرور


 

 

آقای دریا

 

 با موج و با باد    

می آید از دور

با داد و فریاد

طوفانی و سرد

خاکستری رنگ

امروز با ما

دارد سر جنگ

دنبال دعواست ،

با این هیاهو !

بیچاره ماهی ،

می ترسد از او

 

زنبور طلایی

               ای زنبور طلایی    

 نیش می زنی بلایی پاشو پاشو بهاره

گل وا شده دوباره پاشو پاشو بهاره

گل وا شده دوباره

 ای زنبور طلایی

 نیش می زنی بلایی پاشو پاشو بهاره

 عسل بساز دوباره پاشو پاشو بهاره

 عسل بساز دوباره

 

[ پنجشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٢ ] [ ٩:٠۸ ‎ب.ظ ] [ پریسا ]

                        

                            کلاغه روی دیوار                             

صدا می کرد قار و قار

می گفت خبرخبردار

آمده فصل بهار

هوا شده پاکِ پاک

سبزه در آمد ازخاک

برفها دیگه آب شدند

چشمه ها پرآب شدند

بهار و عید نوروز

آمده اند امروز

با سبدای پرگل

 با لاله و با سنبل

در این بهار زیبا

دنیا شده باصفا

بهار

بهار  یواش یواش میاد
 
صدای کفش پاش میاد
 
سرما دیگه بار سفر را بسته
 
منتظر فصل بهار نشسته
 
بهار میاد رو شاخه ها
 
برگ و شکوفه می ذاره
 
میون دشت، تو باغچه ها
 
گلهای خوشبو می کاره
 
ابرا میان به آسمون
 
نم نم بارون می باره
 
ماهم باید پنجره را واکنیم
 
بهار زیبا را تماشا کنیم
 
تو دلهامون بذر امید بکاریم
 
بگردیم و  شادی را پیدا کنیم 
 
 
 
لحاف بهار
 

روی لحافم یک باغ زیباست


یک آسمان گل در باغ پیداست

 

شبها که هستم در رختخوابم


سقفی پر از گل هست این لحافم

 

بر روی گلها من میخورم تاب

با بوی گلها من میروم خواب

 

در بین این باغ لالا چه زیباست
 
چون بوی مادر در بین گلهاست
 
 
 
 
 

زندگی نامه عطار نیشابوری

عطار از شعرا و نویسندگان قرن ششم هجری قمری است.

نام اصلی او "فرید الدین ابوحامد" بوده است و اطلاع دقیقی از سال تولد او در دست

 نیست و تاریخ ولادتش را از سال 513 هجری قمری تا 537 هجری قمری دانسته اند.

عطار در روستای "کدکن" که یکی از دهات نیشابور بود به دنیا آمد و از دوران کودکی او

جزئیات خاصی در دست نیست.

پدر عطار به شغل عطاری (دارو فروشی) مشغول بوده و "فریدالدین" هم پس از مرگ

پدرش به همین شغل روی آورد.

عطار علاوه بر دارو فروشی به کار طبابت هم مشغول بود و خود در این مورد می گوید:

به داروخانه پانصد شخص بودند ----- که در هر روز نبضم می نمودند

آنچه مسلم است عطار در اواسط عمر خود دچار تحولی روحی شد و به عرفان روی

آورده است.

عطار سپس قسمتی از عمر خود را به رسم سالکان طریقت در سفر گذراند و از مکه تا

 ماورالنهر به مسافرت پرداخت و در این سفرها بسیاری از مشایخ و بزرگان زمان خود را

زیارت کرد.

در مورد مرگ عطار نیز روایت های مختلفی وجود دارد و بعضی می گویند که او در حمله

مغولان به شهر نیشابور به دست یک سرباز مغول کشته شد و زمان مرگ او احتمالاً بین

 سالهای 627 یا 632 هجری قمری بوده است.

آرامگاه عطار در نزدیکی شهر نیشابور واقع شده است.

 

ویژگی های آثار

عطار شاعری است که شیفته عرفان و تصوف است. کلام عطار ساده گیر است. او با

سوز و گداز سخن می گوید و اگر چه در فن شاعری به پای استادانی چون سنایی نمی

 رسد ولی سادگی گفتار او وقتی با دل سوختگی همراه می شود بسیار تأثیرگذار

است.

عطار در مثنوی "منطق الطیر" با بیان رموز عرفان، سالک این راه را قدم به قدم تا مقصود

 می برد.

عطار در سرودن غزل های عرفانی نیز بسیار توانا است و اندیشه ژرف او به بهترین شکل

 در این اشعار نمود یافته است.

عطار برای بیان مقصود خود از همه چیز از جمله تمثیلات و حکایت هایی که حیوانات

قهرمان آن هستند بهره جسته است و امروزه می توان مثنوی "منطق الطیر" را یکی از

 مهمترین فابل ها در ادب فارسی دانست.

بدون شک عطار سرمایه های عرفانی شعر فارسی را - که سنایی آغازگر آن است- به

کمال رساند و به راستی می توان گفت که عطار راه را برای کسانی چون مولوی باز

کرده است.

عطار از معدود شاعرانی است که در طول زندگی خود هرگز زبان به مدح کسی نگشود و

 هیچ شعری از او که در آن امیر پادشاهی را ستوده باشد یافت نمی شود.

 

آثار

دیوان اشعار:

1- مجموعه قصاید و غزلیات عطار، که بیشتر آنها عرفانی و دارای مضمونهای بلند

صوفیانه است به نام "دیوان عطار" چند بار چاپ شده است.

3- الهی نامه

این منظورمه در واقع مجموعه ای است از قصه های گوناگون کوتاه و مبتنی بر گفت و

شنود پدری با پسران جوان خود که بیهود در جستجوی چیزهایی برآمده اند که حقیقت

 آن با آنچه عامه مردم از آن می فهمند تفاوت دارد.

4- مصیبت نامه

از دیگر منظومه های مهم عطار مصیبت نامه است که در بیان مصیبت ها و گرفتاری های

 روحانی سالک و مشتمل است بر حکایت های فرعی بسیار که هر کدام از آنها جذاب و

 خواندنی است.

در این منظومه شیخ نیشابور خواننده را توجه می دهد که فریفته ظاهر نشود و از ورای

لفظ و ظواهر امر، به حقیقت و معنی اشیا پی ببرد.

5- مختار نامه

عطار یکی از شاعرانی است که به سرودن رباعیات استوار و عمیق عارفانه و متفکرانه

مشهور بوده است.

رباعیات وی گاهی با رباعیات خیام، او بسیار نزدیک شده و همین امر سبب گردیده

است که بسیاری از آنها را بعدها به خیام نسبت دهند و در مجموعه ترانه های وی به

 ثبت برسانند.

همین آمیزش و نزدیکی فکر و اندیشه، کار تمیز و تفکیک ترانه های این دو شاعر بزرگ

نیشابوری را دشوار کرده است.

6- تذکرة الاولیا

عطار از آغاز جوانی به سرگذشت عارفان و مقامات اولیای تصوف دلبستگی زیادی

داشته است.

همین علاقه سبب شده است که او سرگذشت و حکایات مربوط به نودو هفت تن از اولیا

 و مشایخ تصوف را در کتابی به نام تذکرة الاولیا گردآوری کند.

بیش از او در کتاب کشف المحجوب هجویری و طبقات الصوفیه عبدالرحمان سُلَمی نیز

چنین کاری صورت گرفته است. اگر چه این دو کتاب به علت قدیمی تر بودن همیت دارند

 ولی تذکرة الاولیای عطار، نزد فارسی زبانان شهرت بیشتری پیدا کرده است. این کتاب

 در سالهای آخر سده ششم یا سالهای آغاز سده هفتم هجری تألیف شده است.

 

نمونه آثار

نمونه ای از شعر عطار

دریغا

ندارد درد ما درمان دریغا ----- بماندم بی سرو سامان دریغا

در این حیرت فلک ها نیز دیری است----- که میگردند سرگردان دریغا

رهی بس دور میبینم در این ره----- نه سر پیدا و نه پایان دریغا

چو نه جانان بخواهد ماند و نه جان----- ز جان دردا و از جانان دریغا

پس از وصلی که همچون یاد بگذشت ----- در آمد این غم هجران دریغا

پایان

 

[ پنجشنبه ۳ امرداد ۱۳٩٢ ] [ ٩:٠۱ ‎ب.ظ ] [ پریسا ]

سلام ... ببخشید که به وبتون سر نزدما و دیر آپ کردم ولی خوب جبران می کنم ... گفته

بودم که که توی این پستم عکس های مسافرتمون رو می ذارم اینم از عکسا

اینم عکس داداشم کنار دریا

اینجام لاهیجان

اینم عکس داداشم در حال فرار کردن از دریا

و حالا می ریم سراغ زندگی نامه و من این بار زندگی نامه ی سعدی رو می نویسم :

مشرف الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری

است. تخلص او “سعدی” است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد

پسر زنگی گرفته شده است. وی احتمالاً بین سالهای ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده

شده است. در جوانی به مدرسهٔ نظامیهٔ بغداد رفت و به تحصیل ادب و تفسیر و فقه و

کلام و حکمت پرداخت. سپس به شام و مراکش و حبشه و حجاز سفر کرد و پس از

بازگشت به شیراز، به تألیف شاهکارهای خود دست یازید. وی در سال ۶۵۵ سعدی‌نامه

یا بوستان را به نظم درآورد و در سال بعد (۶۵۶) گلستان را تألیف کرد. علاوه بر اینها

قصاید، غزلیات، قطعات، ترجیع بند، رباعیات و مقالات و قصاید عربی نیز دارد که همه را

در کلیات وی جمع کرده‌اند. وی بین سالهای ۶۹۰ تا ۶۹۴ هجری در شیراز درگذشت و در

همانجا به خاک سپرده شد.

و چند تا از شعر هاش :

 

در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم

بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم

به وقت صبح قیامت، که سر زخاک برآرم

به گفتگوی تو خیزم، به جستجوی تو باشم

حدیث روضه نگویم، گل بهشت نبویم

جمال حور نجویم، دوان به سوی تو باشم
 

 

ای که گفتی هیچ مشکل چون فراق یار نیست

گر امید وصل باشد، همچنان دشوار نیست

نوک مژگانم به سرخی بر بیاض روی زرد

قصه دل می نویسد حاجت گفتار نیست

 

شب عاشقان بی​دل چه شبی دراز باشد

تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد

عجبست اگر توانم که سفر کنم ز دستت

به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد

ز محبتت نخواهم که نظر کنم به رویت

که محب صادق آنست که پاکباز باشد

به کرشمه عنایت نگهی به سوی ما کن

که دعای دردمندان ز سر نیاز باشد

 

 

و حالا شعر کودکانه

جوجه جوجه طلایی

جوجه جوجه طلائی     نوکت سرخ و حنائی

 

تخم خود را شکستی     چگونه بیرون جستی

 

گفتا جایم تنگ بود       دیوارش از سنگ بود

 

نه پنجره نه در داشت   نه کس ز من خبر داشت

 

دادم به خود یک تکان   مثل رستم قهرمان

 

تخم خودرا شکستم       اینجوری بیرون جستم

 

 

کفشدوزک

 

کفشدوزک کوچولو

 

حسابی غصه داره

 

چون که برای دوختن

 

دیگه کفشی نداره

 

سوزنشو گذاشته

 

کنار گل تو باغچه

 

کاشکی براش بیارن

 

یه لنگه کفش کهنه

 

نخهاشو قیچی کرده

 

تا که باشه آماده

 

وقتی کفشی نداره

 

نخها چه سودی داره

 

از اون دورا میادش

 

انگار صدای خش خش

 

داره میاد هزارپا

 

با یه بخچه رو دوشش

 

تو بخچه اش گذاشته

 

هزار تا کفش پاره

 

حالا دیگه کفشدوزک

 

هیچ غصه ای نداره

 

موش و خرگوش

 

خرگوش ناز کجایی ؟

آی گوش دراز کجایی؟

قایم نشو زیر زمین

بیا بیرون  منو ببین

من موش دم درازم

به این دمم می نازم

تو هم که گوش درازی

به اون گوشات می نازی

حالا بیا  ناز  نکن

اون چشاتو باز بکن

اینقد نباش گیج و ویج

برات آوردم هویج

بخور و با من بازی کن

 دل کوچیکمو راضی کن

 

بــــــــــــــای

 

[ دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ ] [ پریسا ]

سلام دوستای گلم من می خوام توی این آپم 3 تا شعر کودکانه بنویسم :

 

عروسک من

عروسک قشنگم

خوشگله مثل ماهه

چشاش به رنگ آبی

موهای اون سیاهه

با دوتا چشم ‌آبی

دنیا رو اون می بینه

وقتی که خسته میشه

رو دامنم می شینه

عروسک قشنگم

دستشو داد به دستم

بهش میگم عزیزم

من مامان تو هستم

 

 

پیشی کوچولو

پیشی کوچولو دوست داره

غذاش چرب و لذیذ باشه

یه ماهی کباب شده

درسته روی میز باشه

پیشی کوچولو دوست داره

زرنگ و باهوش باشه

هر روز واسه صبحونه ش

صاحب یک موش باشه

پیشی کوچولو دوست داره

میومیو صداکنه

سرش رو بالا بگیره

به آسمون نگا کنه

پیشی کوچولو دوست داره

رو پشت بوم راه بره

از اونجا تا آسمون

تا کره ی ماه بره

پیشی کوچولو دوست داره

روز توی آفتاب باشه

شب که هوا تاریکه

زیرِ نور مهتاب باشه

مادر بزرگ

مامان بزرگ تو خوب و مهربونی

کاشکی بیای همش پیشم بمونی

برای من قصه های قشنگ بگی

قصه ی مرد باغبون با گل رنگارنگ بگی

موهات به رنگ برفای سفیده

نگاه تو پر از عشق و امیده

مامان بزرگ دوستت دارم یه عالمه

هرچی بگم دوستت دارم بازم کمه

 

[ پنجشنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ٦:٤۳ ‎ب.ظ ] [ پریسا ]

سلام دوستای گلم خوبین ؟‌خوشین ؟‌سلامتین ؟

من می خوام توی این آپم 3تا  شعر کودکانه بنویسم

مهمونی

کنار گل تو باغچه

نشستن دو تا زنبور

یه مهمونی گرفتن

با یه دونه ی انگور

خانوم و آقا مورچه

رد میشدن از اونجا

زنبورای مهربون

صدا زدن بفرما!

شاپرک و کفشدوزک

می پریدن رو گلها

زنبورا ی مهربون

صدازدن بفرما!

کنار باغچه حالا

زیاد شدن مهمونا

مورچه ها و کفشدوزک

شاپرک و زنبورا

یه مهمونی گنده

دادن اون دو تا زنبور

منم بردم براشون

دو تا خوشه ی انگور

چشمک بزن ستاره

شد ابر پاره پاره             چشمک بزن ستاره

کردی دل مرا شاد           تابان شدی دوباره

دیدی که دارمت دوست      کردی به من اشاره  

در روز ناپدیدی                  شب مایه امیدی    

در ابرهای تیره                چون نقطه سپیدی

دیدی که دارمت دوست     کردی به من اشاره

چشمک بزن ستاره        از من مکن کناره

 

باران

باز برای آسمون

              از راه رسید یه مهمون

یه ابر چاق سیاه

              با خنده های قاه قاه

ابرِسیاه شیطون

             دوید توی آسمون

نشست کنار خورشید

     دامنشو روش کشید

آسمونو سیاه کرد

          خنده ای قاه قاه کرد

خورشید به ابر نیگا کرد

     پرنده رو صدا کرد

پرنده زود پر کشید

           رفت تا به ابرک رسید

پاهاشو قلقلک کرد

           به خنده هاش کمک کرد

ابر سیاه هی خندید

       اشک چشاشو ندید

خنده ی ابر بارون شد

         خورشید خانوم خندون شد

 

 

من می خوام عکس یه کتاب دیگرم که خوندم و خیلی ازش لذت بردم رو این جابذارم  

کتاب افسونگر از لوید الکساندر است که داستان دختری به نام مالری است که

افسونگری که قدرتش را از دست داده نجات می دهد و به او  کمک می کند تا

که قدرتش را به دست آورد و ...

 

بای

 

 

 

 

[ شنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ٧:۱٠ ‎ب.ظ ] [ پریسا ]

سلام دوستای گلم ... خوبین ؟؟؟ خوشین ؟؟؟‌سلامتین ؟؟؟؟

ما دیروز آخرین امتحانمون رو یعنی جغرافی رو دادیثم و تعطیل شدیم

و 2هفته دیگم برای گرفتن کارنامه هامون به مدرسه می ریم .

من توی این آپم می خوام مثل همیشه یه شعر بنویسم یه شعر کودکانه :

پدربزرگ

با صورتی مهربون

نشسته روی ایوون

از گل یاس و پونه

پدر بزرگ میخونه

می گه برای زری

قصه دیو و پری

قصه سنجاب و ماه

قورباغه توی چاه

حرفاش همیشه حرفه

موهاش برنگ برفه

با اون لبای خندون

دوستش دارم فراوون

پری شهر قصه ها

بـــــــای

[ پنجشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ۳:٠۱ ‎ب.ظ ] [ پریسا ]

سلام دوستای گلم بازم یه شعر کودکانه می نویسم 

 

خونه ی ما توباغــــــــــــــــــــــــــــه   

              پر از شمع و چراغــــــــــــــــــــــــــــه

تنور خونه ی مـــــــــــــــــــــــــــــــا   

               همیشه داغ داغـــــــــــــــــــــــــــــه

اسم من اردلانــــــــــــــــــــــــــــــه    

              بابایم باغبانـــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

اون چه منو جونمیـــــــــــــــــــــــده         

        خنده های مامانـــــــــــــــــــــــــــــه

مامان مــــــــــــــــــــــــــــــن عزیزه    

              دست و پایش تمیــــــــــــــــــــــــزه

حیات ما تمیــــــــــــــــــــــــــــــــــزه     

            گلهایش ریزه ریزه ریـــــــــــــــــــــزه

به شاخه هاش دست نــــــــــــــــزن                

 شکوفه هاش می ریـــــــــــــــــــزه

یکطرفش سوسنــــــــــــــــــــــــــه          

         همش برای منــــــــــــــــــــــــــــه

آن طرف دیگـــــــــــــــــــــــــــــرش           

         مال داداش حســــــــــــــــــــــــنه

وقتی گلهای قشنـــــــــــــــــــگ              

        غنچه ها وامی کننـــــــــــــــــــد

شبا ستاره و مــــــــــــــــــــــــــاه                   

  به اونه نگــاه می کننــــــــــــــــد

درختایش بلنـــــــــــــــــــــــــــــده                   

  میوه هاش متل قنــــــــــــــــــــد

لابه لای شاخه هــــــــــــــــــــــاش           

        پر از مرغ و پرنــــــــــــــــــــــــــده

تو حوض خونه ی مــــــــــــــــــــا                 

       ماه و ستاره پیــــــــــــــــــــــــدا

پرنده ها می شوینـــــــــــــــــــــد               

      بال و پرشون این جـــــــــــــــــــــا

دوستان به من می گــــــــــــــــن                  

   همه از من راضیـــــــــــــــــــــــــن

حتی کلاغا با مــــــــــــــــــــــــــن                 

    رفیق و هم بازیـــــــــــــــــــــــــــن

پدر بزرگ با خنـــــــــــــــــــــــــــده                

    به یاکریم دون مـــــــــــــــــی ده

یا کریم هم برایـــــــــــــــــــــــــــش               

    بالــــــــــــشو تکون مـــــــــــی ده

مادر بزرگ خــــــــــــــــــــوش رو                  

     داره بادام و گــــــــــــــــــــــــــــردو

هر وقت منو می بینــــــــــــــه                   

      پر می کنه جیبامـــــــــــــــــــــــــو

میگه پسر کوچولــــــــــــــــــــو                   

      تنهایی جایی نــــــــــــــــــــــــــــرو

تو این دور و زمونــــــــــــــــــــــه                        

 خدانگـــــــــــــه دار تـــــــــــــــــــــو

 

پایان

[ جمعه ٢٦ آبان ۱۳٩۱ ] [ ٧:۱٦ ‎ب.ظ ] [ پریسا ]

سلام دوستای گلم ...

 من مسابقه ی مشاعر ه اول شدم ... قلباز بین 11 نفر و منم کوچیک

تر ازهمشون بودم قلبچشمکیک لوح تقدیر و دوتا کتاب جایزه گرفتم ...

چند روز هر روز پشت سر هم تو مدرسه امتحان دارم  من تا حالا

همشو بیست شدم وفقط یکی 5/19 داشتم آخ

 

و حالا چند تا شعر کودکانه:

ماشین زنبور

 

اتل متل ماشین زنبور اومد

تند و سریع زباغ انگور اومد

همراه خود انگور تازه آورد

تازه تر از باغ مغازه آورد

آخ که چه قدر انگور اون شیرینه

خداکنه یه وقت منو نبینه

وگرنه دعوا می کنه زنبوره

می گه فقط مال منه انگوره

 

 

حسنی تو خواب راه می رفت

 

اتل متل حسنی تو خواب راه می رفت

داشت دوباره به خونه ماه می رفت

پیاده بود او ؟ نه بابا سواره

سوار چی ؟  قایق ابر پاره

تند و سریع به خونه ماه رسید

ستاره شد صورت ماه رو بوسید

حسنی حالا تو باغ آسمونه

دلش می خواد کنار ماه بمونه

 

دوستای گلم اینم از شعر  ها تا آپ بعدی

بای

[ پنجشنبه ٤ آبان ۱۳٩۱ ] [ ٩:۱٧ ‎ب.ظ ] [ پریسا ]

 

سلام همین طور که بهتون قول داده بودم اینم یه

شعر کودکانه به نام خروس بی سواد

.

.

.

 

 

اتل متل خروسه بی سواده

کسی تو ده سواد یادش نداده

تنبلی کرده ؟ نه بابا زرنگه

با تنبلی هر روز  و شب می جنگه

سحر که شد قوقولی قوقول می خونه

دوست نداره کسی تو خواب بمونه

دلش می خواد پاییز بره مدرسه

حیف که کمی از روباه می ترسه

..

..

.

منبع : کتاب اتل متل

ماچ

در آپ بعدی هم یک شعر کودکانه می نویسم

تولد پریسا جون و الهه جون مبارک

محلول آب و نمک

تولدت مبارک

 

....

بای قلب

 

 

 

 

[ پنجشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ۳:۳٠ ‎ب.ظ ] [ پریسا ]

حسنی ببین صدای چیه  تعجب 

 پشت در حیاط کیه

ببین کیه درمی زنه

می خواد به ما سربزنه

 

 صدای اشنا بود

 

مملی ناقلا بود

 

حسنی که در رووا کرد

 

 

 

 مملی  اونو صدا کرد

 

 

حسنی بریم به رود خونه

 

فرار کنیم از تو خونه

بریم به صحرا و دشت

 

 یه بازی خوب مشت

مملی برو من نمی ام

 

همین کلام ختم کلام

 

 چرا نمی ای به بازی

 

 تو که یه رفیق نازی

 

الان چه وقت بازیه

 

 اقا مملی حرفا چیه

 

 

 

می خوام تو خونه بمونم

 

چونکه می خوام درس بخونم

 

 حسنی می ره به مدرسه

 

 سر کلاس هندسه

 

 

مملی تکوچه ها وله

 

 حسنی شاگرد اوله

 

 

 

 

 

 

بای بای

[ پنجشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۸ ] [ ٩:۱٠ ‎ق.ظ ] [ پریسا ]

نی نی همیشه دستش لای درها می مو نه

انگشت شصتش امروز مونده لای در خونه

 

دردش گرفت و محکم زد یه لگد به اون در

پاش درد گرفت با این کار شد حال او خراب تر

 

صدای جیغ دادش رسید به گوش با با ش

با باش اومد به اون گفت بچه چته آروم باش

نی نی ساکت شد امایه فکری توی سر داشت

دعا می کرد چه خوب بود خونه وقط یه در داشت 

[ چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ ] [ پریسا ]

 

نی نی کوچولو با بابا ش بازی می کرد می خندید

تا این که بین موهاش چند تا  موی سفید دید

فکر کرد که دیگه با با ش پیر شده و می میره

احساس می کرد که خیلی د لش داره می گیره 

نی نی به گریه افتاد ولی با با ش می خندید

اشک نی نی رو پاک کرد صورت اونو بوسید

می گفت  بخند عزیزم هنوز یه  زره پیرم

 شاید که تا هزار سا ل زنده باشم نمی رم

[ سه‌شنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ ] [ پریسا ]

 

  نی نی کو چولو یه توپ داشت به رنگ قرمز وزرد  قلبقلب       

 

یه روز که رفت تو کوچه اونو تو بازی گم کردناراحتناراحت

فکر می کنه که توپش پیدا نمی شه دیگه

    

        

نی نی توی خیالش  ساخته هزا ر تا قصه فرشتهفرشته

هی با خودش تو خونه  حرف میزنه با قصه گریهگریه

از دست من فرار کرد چون بچه ای بدم من

از بس که توی بازی لگد به اون زدم من    

ای توپ نازنینم برگرد بیا به خونه

فقط قلت می دم من خدا خودش می دونه

 

[ شنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸۸ ] [ ٤:۱٥ ‎ب.ظ ] [ پریسا ]

خانم بز ناقلا شیطان                                                   

   رفته برای چرا  اوه                                            

چه قدر شاد وشنگوله  لبخند               

                        تو گردنش زنگوله            

 

 

  

 

         خروس می خونه آواز   دلقک                                 

بال هاشو می کنه باز               

     قو قولی قو قو می خونه

                صبح شده اون می  دونه                            

    خانم مرغوجوجه هاش

       هستند همیشه با هاش                                                            

    زندگی شون چه ساده   

  هستند  یه   خانواده  

 

 

 

 

[ چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸۸ ] [ ٧:٥٦ ‎ب.ظ ] [ پریسا ]

                               

سگ حیوونی باوفاست

       

                       جاش توی باغ وصحراست

                         

                                           غذای او استخون

                              

                                                     با صاحبش مهربون

                                     

                               

ببر زرنگ وبزرگ

 

                  که هست قوی تر از گرگ

                 

                                   خونه ی اون تو بیشه

                                 

                                                   شکار چیه همیشه

 

 

این جوجه ی خیلی داناست

                                             زرنگ  و ناقلاست

بال های  اون  قشنگه

                                             پرهاش نارنجی رنگه

می خوره  آب  و  دونه

                                             می پره توی لونه           

  با دوستاش هست مهربون              

                                             همیشه  شاد و خندون خنده

  

[ سه‌شنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸۸ ] [ ٦:٤٤ ‎ب.ظ ] [ پریسا ]

خواب که بودم یه هاپو

 هاپ وهاپ و هاپ اومد تو

 رسید به رختخوابم

 فوری دوید توخوابمتعجب

 رفت و  رسید به پیشی

 گفت زن من نمی شیخندهخنده

پیشی ولی فرار کردشیطان

 خوابم رو خنده دار کرد

قهقههقهقههقهقههقهقههقهقههقهقههقهقههقهقههقهقههقهقههقهقههقهقههقهقههقهقههقهقهه 

[ یکشنبه ٤ امرداد ۱۳۸۸ ] [ ٧:٥٦ ‎ب.ظ ] [ پریسا ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من پریسا متولد 8/8/80 هستم .از 8 سالگی شروع به نوشتن این وبلاگ کردم..... به خونه ی من خوش اومدید . خوشحال میشم بتونیم دوستای خوبی برای همدیگه باشیم. تو این خونه خودم فرمانروا هستم ....خودم می نویسم و عکس میزارم ...تازه عکساشم خود خودم با فتوشاپ درست میکنم من والـــــــــــیبال و مشـــــــــاعره رو خیلی دوست دارم ...
صفحات دیگر
لینک های مفید
امکانات وب


ایران رمان